محمد على مجاهدى
533
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
شمّهاى از درد دلت بازگو * نكتهاى از نقطهء آغاز گو قومِ به حج رفته چو بازآمدند * بر سر نعشت به نماز آمدند قومِ به حج رفته تو را كشتهاند * پنجه به خوناب تو آغشتهاند سامريان ، شعبده بازى مىكنند * نفىِ رسولان حجازى كنند مشعر حق ! عزم منا كردهاى * كعبهء شش گوشه بنا كردهاى تير ، تنت را به مصاف آمده است * تيغ ، سرت را به طواف آمدهست چيست شفابخش دل ريش ما * مرهم زخم و غم و تشويش ما چيست به جز ياد گل روى تو * سجده به محراب دو ابروى تو بر سرِ نى ، زلف رها كردهاى * با جگر شيعه چها كردهاى ؟ ! باز كه هنگامه برانگيختى * بر جگر شيعه نمك ريختى كو كفنى تا كه بپوشم تنت * تا گيرم دامنهء دامنت حجّ تو هر چند كه تأخير داشت * لكن هفتاد و دو تكبير داشت آرى هفتاد و دو لبّيك گو * عزم وضو كرده به خون گلو اينان هفتاد و دو قربانىاند * كز اثر بادهء تو ، فانىاند همنفسان ! حجّ حسينى كنيد * پيروى از راه خمينى كنيد حجّ حسينى ، سفرى سرخ بود * احرامش ، بال و پرى سرخ بود حجّ حسينى ، سفر كربلاست * نيّت آن غربت و رنج و بلاست * * * جنگ ! كجايى ؟ كه دلم تنگ توست * رقص جنون تشنهء آهنگ توست جنگ ! كجايى ؟ كه دلم خون شدهست * زادهء ليلاى تو ، مجنون شدهست حيف ! كه فصل تو فراموش شد * نالهء جانسوز تو ، خاموش شد فصل تو ، فصل دل و آواز بود * فصل رها گشتن و پرواز بود ذهن من و خاطرهء خاكْريز * موشك و خمپاره و جنگ و گريز خاطرهء خنده ، كمين و كمين * تشنگى و سفرهء ميدان مين . . .